سلام
اول سال ست و منم می خوام با یک نیایش از جناب دکتر علی شریعتی شروع کنم....
امیدوارم خوشتون بیاد...
.
ای خداوند!
به علمای ما مسوولیت
و به عوام ما علم و
به دینداران ما دین
و به مومنان ما
روشنایی و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین
ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور و
به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به
اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به بیداران ما اراده
و به نشستگان ما قیام
و به خاموشان ما فریاد
و به نویسندگان ما
تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به مبلغان ما حقیقت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به فرقههای
ما وحدت
و به مردم ما خود آگاهی
و به همه ملت ما همت
تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخشا.
خدایا: خودخواهی را
چندان در من بکُش ، یا چندان برکش
تا خودخواهی
دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.
خدایا: به مذهبی
ها بفهمان که:
آدم از خاک است.
بگو که:
یک پدیده مادی
نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی،
در دنیا همان
اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.
و مذهب اگر پیش از مرگ
به کار نیاید ،
پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
سلام
خوبین؟
من خیلی خوبم.
سال نو رو بهتون تبریک می گم. امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشین و تو این سال مردم رو از خودتون راضی نگه دارین...
شرمنده که یه مدت نبودم....
شکست درسی بود که به لطف خدا حل شد. این یک و ماه و نیم دیگه هم سریع می گذره و منم واسه سال دیگه کلا می خوام برناممو عوض کنم....
امیدوارم همه تون همیشه موفق و سربلند باشین...
...
خوبین؟
فقط اومدم بگم...
فاطمه رفت....معلوم نیست کی بر می گرده....
اما نظراتتون رو می خونه. و به احتمال زیاد جواب میده....
خوبین؟
خوش می گذره؟؟؟
بازم می خوام از شریعتی بنویسم. چون هیچ کس دیگه، مثه اون نمی تونه حرف دلمو بیان کنه.
امیدوارم خوشتون بیاد...
.
حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است! چه زمینی چه آسمانی...!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است!
هستی سردری است آبی رنگ! ملکوت فرود آمده است! ماوراء پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد...
چه آسمان هایی!
به پهنای عدم! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به اشنایی انس! به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات! از چه سخن می گویید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آید سکوت است و بس...
.
بعدا نوشت:
۱) ببخشید خیییییییییییییییییییییییلی دیر شد. اخه درس و مشق هام خییییییلی سنگین شدند.
۲) برام دعا کنید...
۳) امیدوارم خوشتون اومده باشه.
4) امتحانات شروع شده. دعا یادتون نره.
5)خوبین؟
من خوبم.
ببخشید. اصلا وقت اپ کردن ندارم. اپ امروز هم اپ طنزه. خاطرات کلاس دوم راهنمایی داداشمه. امروز دفترشو از توی میز داداش کوچیکم پیدا کردم!
لطفا خیلی بهش دقت کنید...!
.
سه شنبه 1381/7/9
امروز صبح مثل همیشه از خواب بلند شدم و خدا را شکر کردم که یک بار دیگر از خواب زنده بلند شدم. صبحانه ام را خودم و راهی مدرسه شدم. زنگ اول ریاضی داشتیم معلم ریاضی برای جلسه ی بعدی خیلی مشق تکلیف گفت: ما گفتیم خیلی زیاد است ولی او گفت چون شما از کلاس های دیگر یک درس عقب هستیدباید بنویسید. زنگ دوم تاریخ و جغرافی داشتیم. معلم بسیار سخت گیری است و دست بزنش خیلی خوب است.خلاصه او هم به ما خیلی گفت: و ما چاره ای نداشتیم باید بنویسیم. زنگ سوم از راه رسید. این زنگ علوم داشتیم. معلم علوم ما داشت صحبت می کرد که امینی مقدم به من رو کرد و گفت علی لولو. و من هم به معلم علوم گفتم. معلم علوم یک کاغذی نوشت که او را اخراج کنند ولی معاون مدرسه ظامن او شد. زنگ اخر خرد و من به طرف خانه رفتم. کمی استراحت کردم و ناهارم را خورد و بعد تلویزیون نگاه کردم داشت بدن شرح را پخش می کرد. بعد تکالیف هایم را نوشتم تا شب شد یک کم تلویزیون نگاه کردم و خوابیدم. با خودم گفتم ان شاا... صبح زنده بلند شوم.
.
تمامی متن عین خود نوشته است. حتی غلط های املایی!!!
الان داداشم عاقل شده هااااااا.
پایدار باشید...!
خوب هستین همگی؟
ببخشید خییییییییییییییییلی دیر شد! اصلا وقت ندارم! هر روز کلاس دارم! به جز پنج شنبه و جمعه! پنج شنبه ها هم یا برنامه رصد داریم، یا خونه ی مادر بزرگمم! خلاصه ببخشید دیگه!
.
یه داستانی رو خیلی وقت پیش از یه جا کپی کردم! نمی دونم چه سایتی بود! اصلا شاید سایت نبود! نمی دونم! کوتاهه! اما خب خداییش اموزنده ست!
ادما بعضی وقتا کارایی می کنن که بعدش پشیمون میشن! ولی خب بعضی وقتا میشه جبران کرد! ولی همیشه که نمیشه! بعضی اوقات هم ممکنه خیلی دیر به اشتباهشون پی ببرن که دیگه هر کاری هم بکنن نمی تونن جبران کنن! و پشیمونی سودی نداره!
امیدوارم هیچ وقت از کار یا حرفی که زدید پشیمون نشید!
.
در یکی از روزهای سال ۱۸۶۰ میلادی خانواده بسیار ثروتمندی در لندن زندگی می کردند.
تنها فرزند این خانواده مایکل نام داشت که اون هم مانند پدرش عاشق ماشین بود که دو سال بود به این کشور اومده بود.
مایکل از پدرش خواست که برای او ماشین بخرد اما پدر مایکل گفت هر وقت که دانشگاه را تمام کردی من برایت ماشین می خرم مایکل هم به دانشگاه رفت و پس از چند سال دانشگاه را هم تمام کرد و سرانجام از پدرش خواست که به قولش وفا کند.
اما وقتی پدر مایکل این حرف را شنید به مایکل یک کتاب انجیل داد و به او تبریک گفت.
مایکل هم عصبانی شد و کتاب رو روی زمین انداخت و برای همیشه از ان خانه رفت و تا هشت سال هیچ خبری نداشت.
سرانجام خبر به او رسید که پدرش مرده و اون هم گریه کنان به خانه شان برگشت.
اما هنوز کتاب توی وسایل پدرش بود مایکل وقتی کتاب را باز کرد و چند صفحه اش ر خواند متوجه شد که یک کلید که متعلق به ماشین است داخل ان کتاب بود.
بله پدر مایکل می خواست اول پسرش کتاب را بخواند بعدا کلید را هم برداره.
مایکل که ماجرا رو فهمید بسیار ناراحت شد اما پشیمانی سودی نداشت.
...
بعدا نوشت:
اولا امیدوارم طاعات و عبادات تون مورد قبول حق واقع شه!
دوما دعا یادتون نره!
خوبین؟
ببخشید که دیر شد!! راستش دنبال متن قشنگ بودم!! این متن رو هم به لطف و مرحمت داداشم پیدا کردم!!
دستت درد نکنه داداشی جووووووووووون!!
من که ازش خوشم اومد و سعی می کنم واقعا ازش درس بگیرم!!
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد!!
...
گفتگو با خدا
خواب دیدم! در خواب با خدا گفتگو داشتم!
خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد و گفت: زمان من ابدی است...چه سوالی از من در ذهنت داری؟
-چه چیز بیش از همه شمارا در مورد انسان متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:
اینکه سلامتشان را صرف بدست اوردن پول می کنند....وبعد پولشان را خرج بدست اوردن سلامتی شان می کنند!
اینکه با نگرانی نسبت به اینده، زمان حال فراموششان می شود، انچنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند و نه در حال!
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد، و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبودند!
خداوند دست های مرا در درست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم، بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسان ها، می خواهید انها چه درس هایی از زندگی بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد:
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند!
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند!
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند، اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست شخص دیگری را ببخشند، بلکه خودشان را هم باید ببخشند.
خاضعانه گفتم: از اینکه وقت تان را به من دادید متشکرم! ایا چیز دیگری هست که شما دوست دارید افریدگانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت...فقط بدانند که من اینجایم...همیشه!
...
خوب هستین؟
ببخشید...گفتم پست قبلی زیاد طولانی نشه واسه همین خاطراتم رو 2 قسمت کردم!! این پستم ماله بعد از عید نوروزه!
...
بعد از عید نوروز:
ما اصولا ادم های سرخوشی هستیم!!! به ما یک کمد داده بودن واسه گذاشتن چادر های نماز!!! ما 6 تا چادر رو توش جا می کردیم!! فقط من و فاطی مارمولک و فرید کلیدشو داشتیم!! زنگ نماز رو که می زدن ما سه نفر مثل ادم های سرخوش و منگل می دویدیم و تا زود تر برسیم و در کمد رو باز کنیم!!!(من وقتی که بچه بودم هم اینقدر بچه بازی در نمیاوردم!!!
) وقتی هم که می رسیدیم دستمون رو می ذاشتیم جای قفلش که اون دو نفر دیگه بازش نکنن!!!! خیلی می خندیدیم! مخصوصا زمانی که تشک دراز و نشست اونجا بود و معمولا ما سر می خوردیم و بنگ...می افتادیم!!!! البته لازم به ذکره که در اون شرایط ما درک می کردیم که وقتی رضا صادقی می گه : چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده. یعنی چی؟! بالاخره ما هم ادم هستیم و یه سری اتفاقاتی برامون افتاده بود که ما اصلا خوشمون نمی اومد!!!!![]()
از بعد از عید، من دیگه داشتم باطنم رو بروز می دادم و نمی تونستم خودمو نگه دارم و شر بازی هامو توی خودم نگه دارم!!!دیگه داشتم بروز می دادم! یعنی نمی شد بروز ندم! خودش داشت بروز می داد! شر بازی ها که توی زنگ تفریح از همون اول بود!! یعنی نمی شه کنترلش کرد. راستش احساس می کنم انرژی زیادی دارم و باید تخلیه شه! حالا هر جوری...از سر به سر گذاشتن بچه ها سر کلاس شروع شد. خیلی دهن به دهن می کردیم و از اونجا که بنده کم نمیارم خیلی کش دار می شد!!! و بعد هم...معلم ها!!!البته من خداییش بی ادبی نمی کردم. در حدی که شوخی بود پیش می رفتم. اگه از دستشون عصبی باشم، چیزایی که قراره به اونا بگم رو تو دلم میگم! دیگه بالاخره احترام به بزرگتر و نمره پایانی و....![]()
ما زنگ های تفریح توی حیاط بودیم و وقتی زنگ می خورد می رفتیم تو سالن تا زمانی که معلممون بیاد و ما مجبور شیم بریم سر کلاس!!! وقتی معلم کلاس ما می اومد من وحشت زده، جوری که انگار غول دیدم، بدو بدو کنان می رفتم سر کلاس و با صدایی تقریبا کلف می گفتم: اومـــــــــــد...یا: میگن اومـــــــد!!!!
معلوم بود که معلم ها زیاد از این حرکت خوششون نمیاد! پس این کار شده بود کار هر زنگ من!!! و از اونجا بنده خیلی خاطر خواه دارم (اعتماد به نفس رو داشتین؟! به این می گن اعتماد به نفس کاذب) خیلی ها این کار رو از من یاد گرفتن!! و دیگه.....این وسط معلم ها حرص می خوردن و ما می خندیدیم!!!![]()
خلاصه...این اخری ها علاوه بر اعتماد به نفس کاذب دچار زرنگی کاذب هم شده بودم!!!! یعنی سوالی که نباید حل می شد رو حل می کردم!!! توی امتحان شیمی هم یک سوال گفته که از بین گزینه های 1 و 2 یکی رو انتخاب کنیم!! 4 مورد بود و کل سوال هم 1 نمره داشت!! من دیوونه نشستم واسه همش دلیل و منطق اوردم!! وقتی همش تموم شد فهمیدم این چیزایی که من نوشتم اضافه است!!!! وای که چقدر حرص خوردم....![]()
چی کار کنم دیگه...این منم!! ![]()
یه بار دوباره که داشتیم می رفتیم چادر ها رو از توی کمد برداریم، من گفتم بچه ها توی این اتاقه گربه است! دستگیره ی در رو چرخوندم و ... ای خداااااااااااااااااااااا... دستگیره دوباره تو دستم موند!!! نمی دونم چرا این جوری شدم!فکر کنم با دستگیره جماعت مشکل دارم!!! الان دیگه جوری شده که می ترسم در اتاقم رو باز کنم! با خودم می گم که نکنه این دستگیره هم....![]()
موقع امتحانات هم خیلی باحال بود!!!
دومین امتحان مون زیست بود!! بعد از امتحان بسم الله کتاب رو کندم و می خواستم شوتش کنم!!! اخه خیلی ازش بدم میاد. حانی (رفیق + و درس خون گروه ) گفت فاطمه نکن این کارو...کتابه! ارزش داره. فاطی مارمولک گفت نگهش دار. واسه شهریور به دردت می خوره! منم گفتم نخیر...بنده امتحانم رو 20 می شم! عالی دادم!! و بعد از کلی دنگ و فنگ حانی راضی شد که حداقل یه شوت بزنم!! منم رفتمو.....گـــــــــــــــــــــــــــل...شوتش کردم، افتاد تو سطل اشغال!!!! رفتم برداشتمش و گذاشتمش تو کیفم!!! حیف که توش دست نوشته داشتم وگرنه برش نمی داشتم! به عنوان یه منجم اینده به چه درد من می خوره؟!![]()
بقیه امتحانات هم گذشتن! اخریش رو هم شنبه دادیم! عربی بود!!
در کل خوب دادیم! خوب بودن! فقط دقت! مثل همیشه کمبود دقت!! واسه همین از هر درسی یه 0/25 غلط دارم!!! کاریش نمی شه کرد دیگه!! البته خداییش همون امتحان شیمی رو 20 می شم! خود دبیرمون گفت کامل بود!![]()
دوران امتحانات کلا خوب بود! خنده دار بود. مخصوصا امتحان مطالعات اجتماعی! هر چی می خوندم تموم نمی شد! ساعت 2 شب یادم افتاد که قرصمو نخورم! حالا قرصی که باید بعد از شام بخورم!
از بعد از اون هم رفتم دراز کشیدم تا ساعت 3 خوابیدم! از اون موقع که بیدار شدم یک صفحه می خوندم 5 دقیقه می خوابیدم!! و خلاصه تا 5 بیدار بودم! صبح هم که رفتم مدرسه، وقتی درس های اول رو نگاه می کردم هیچی یادم نمیومد! مخصوصا درس 3 و 2 !!! با تعجب به بچه ها گفتم: من اینا رو خوندم؟؟؟؟ یکی از بچه ها گفت ولش کن! کتابمو گرفت و پرت کرد اون طرف! حانی (دوست + و درس خون گروه) گفت: نکن گناه داره. من گفتم دیروز بسم ا... رو کندم! بعد گفت رو جلدش علامت الله داره. نکن! فاطی مارمولک (دوست سرخوش و بی دقت تر از من توی گروه! تو امتحان فیزیک 220 منهای 20 رو نوشته 100! اخ که ما چقدر بهش خندیدیم!
) جلد پلاستیک کتابم رو باز کرد و الله رو کند! بعد دوباره جلدشو درست کرد! و بعد کتاب رو پرت کرد اون طرف!!حیف توی این کتاب هم دست نوشته دارم وگرنه می ذاشتم تو مدرسه بمونه!!
دیگه سال تموم شد! دیگه از چهارشنبه ها بدم نمیاد! اتفاقا عاشق چهارشنبه ها شدم! اخه روزای سه شنبه و چهارشنبه کلاس نجوم دارم!!! ![]()
اخرین چهارشنبه هم که روز اخری بود که ریاضی داشتیم از دبیرمون حلالیت طلبیدم! اخه همون روز، زنگ تفریح اول به بچه ها گفتم: دوست دارم برم به خانم دیندار بگم خانم شما خیلی بی خودین! من اصلا از شما خوشم نمیاد!! بعد از اینکه بهشون گفتم حلالم کنید، گفتند حالا بگو ببینم پشت سر من چی گفتی؟! منم گفتم: هیچی خانم! هیچی...! ولی اگه فقط حرفای همون روز صبح رو می گفتم ریاضی رو باید شهریور امتحان می دادم! دیگه چه برسه به بقیه سال...!! ![]()
یه اتفاق بد:
یادم رفت جریان دستگیره ی در رو برم بگم!! ![]()
وقتی خواستن کارنامه ها رو بدن میرم و می گم! اون موقع بهتره! نمره انضباط ها رو رد کردن! دیگه نمی تونن ازش کم کنن!!! ![]()
.
امسال اتفاقات زیادی افتاد. خیلی جالب و خنده دار! اینا چیزایی بودن که وقتی به امسال فکر می کنم جزء اولین خاطرات یادم میان!!!
امسال من یه چیزایی یاد گرفتم که به نظر خودم جالبن و باید بهشون توجه کنم:
۱-این چیزی که هر وقت می گن دین و زندگی یادش می افتم:
مهم ترین جنبه ی هر عمل، نیت و قصدی که انجام دهنده از انجامش داره!!
اگه یکم دقت کنید می بینید که راست می گه!!! اگه نیتمون درست باشه مشکلی واسمون پیش نمیاد. یعنی به احتمال قوی کارمون به گناه الوده نمیشه!!
و اینکه عزم، ظهور گوهر انسانیت یعنی اختیار است!!! نه اقتدار...
اخه سر امتحان جای اختیارش خالی بود! به پشت سریم رسوندم! اون فکر کرد من گفتم اقتدار. چقدر بهش خندیدیم!!![]()
۲- ارزش دوستی خیلی زیاده! قدر دوستای خوبی که دارین رو بدونین!! واقعا حیف که الکی از دستشون بدیم. به قول شاعر: دوست...یه سکه ی نایاب!!!
۳- واسه چیز هایی که ارزش نداره خودتون رو ناراحت نکنید!! اگه ارزش ندارن پس ارزش ناراحت شدن رو هم ندارن!!!
۴ – به هر کسی اعتماد نکنید!! خواهشا....
فاطی مارمولک به یکی اعتماد کرد، 2 سال از زندگیش رو با فکر و خیالات عذاب اور گذروند!! و هر چقدر هم که من واسش نامه می نوشتم و حرف می زدم اصلا انگار نه انگار...ولی الان خوش حالم که موضوع اصلی رو فهمیده و خوش حاله. ایشالا همیشه خوش حال باشه!
۵- از لحظات زندگی تون خوب استفاده کنید. اگه برن دیگه بر نمی گردن!!! چه بخوایم چه نخوایم....کاری نکنید که بعد پشیمون شید! اول فکر کنید و بعد عمل کنید!!
۶- از روی ظاهر ادم ها قضاوت نکنید!
ظاهر ادم ها با باطنشون خیلی فرق می کنه.خیلی.... (این درس اولم بود!)
۷- پیش فرض هم نسازید!
به هیچ وجه! شما که نمی تونید چیزی رو پیش بینی کنید! پس الکی پیش فرض نسازید! چون به احتمال 99% اون اتفاقی نمی افته که شما فکرش رو می کنید!
چهار شنبه ها...عاشقتونم!!![]()
ببخشید که یکم که نه...خیلی طولانی شد!
و ببخشید که دیر اپیدم. اخه امتحانات خیلی سنگین بودن!!! شب ها هم اصلا نمی خوابیدم و باید بیدار می موندم و درس می خوندم دیگه چه برسه به روز هاش....![]()
موفق باشید...![]()
(یک شنبه ۳۰ خرداد کارنامه هامون رو میدن! واسم دعا کنید!!
)
حال و احوال؟
ببخشید! این دفعه نمی خوام متن فلسفی بنویسم! می خوام جریان یک سال رو بنویسم!!!
اخه خداییش امسال سال عجیبی بود!!! خیلی....باحال هم بود!! از نوع خنده دارش...
از اون اولش شروع می کنم،و بعد در اخر می گم امسال چه چیز هایی رو یاد گرفتم که خیلی به دردم خورد! فقط ممکن طولانی باشه! ببخشید دیگه قراره یک سال رو توضیح بدم!
سه شنبه 31 شهریور 1388
اینا حرف هایی که من به خودم می گفتم:
ببین فاطمه، داری میری یه مقطع دیگه، یه محیط دیگه! بزرگ شدی! جون هر کی دوست داری معلم هارو اذیت نکن و از همه مهم تر به وسایل مدرسه اسیب نرسون!!!
فقط خدا کنه با اون بنده خدا تو یک کلاس نباشم!!! واقعا حوصله شو ندارم!!
چهار شنبه 1 مهر 1388
وارد مدرسه شدم! رفتم لیست ها رو نگاه کردم تا رسیدم به کلاس 103 !!! اول اسم یکی از بچه ها بود، بعد اسم اون بنده خدا و بعد....ای خداااااااااااااااااا...اسم من!!!!
به من می گن یه دختر خوش شانس!!!! و از اونجا که من خیلی خوش شانسم، اسم مطهره توی هر 4 تا کلاس بود!!! ولی در عوض اسم فاطی مارمولک ( دوستی که خیلی باحاله و سر خوش گروه مونه!) تو هیچ کدوم از کلاس ها نبود!!! اخ که چقدر بهش خندیدیم...![]()
البته مطهره 2 روز اول سال رو نبود!!
خلاصه بعد از مراسم اغازین، ما رفتیم سر کلاس!! زنگ دوم مون بود!! ریاضی داشتیم!!! اومد سر کلاس و گفت من دیندار هستم!!! نیمکت پشت سر من، نیمکت سارا و رفیقش بود!!! سارا دختر درس نخون و شر کلاسمونه!!! که دوره ی راهنمایی هم تویه مدرسه بودیم!!! اروم زدیم زیر خنده و گفتیم فهمیدیم بچه مثبتی!!!! بعد از کلی مشورت با دانشمندان شیعه و غیره شیعه فهمیدیم فامیل ایشون دینداره!!!!و دوباره زدیم زیر خنده!!! ![]()
خلاصه اون زنگ هم تموم شد و زنگ تفریح خورد!!! اومدم بیرون و منتظر شدم بقیه بچه ها هم از کلاساشون بیان بیرون!!
اتاق مشاوره ی مدرسه ی ما در اصلیش توی حیاط مدرسه است! یک در دیگه داره که همیشه قفله و توی سالن اول هاست!!!! من بیچاره از همه جا بی خبر خندیدم و به بچه ها گفتم بیایم درشو باز کنیم! دستگیره در رو چرخوندم! در باز نشد اما...ای خداااااااااااااااااااااااااا....دستگیره دیگه سرجاش نبود!!!! و یادش رفته بود که باید از تو دست من بیاد بیرون!!! تو دستم موند!! منم خیلی طبیعی گذاشتم سر جاش!!!!
کلا اون روز گذشت!!! و من بی خبر بودم که چهارشنبه ها قراره بشه بدترین روز من!!! ![]()
پنج شنبه 2 مهر 1388
زنگ اول بود! یک خانومی وارد کلاس شدو فهمیدیم که ایشون دبیر فیزیک هستن!!! خودش از همون اول نگفت فامیلش چیه؟! یکی از بچه ها گفت: خانم فامیلتون؟؟؟ خانم هم گفتن: طباطبایی !!! اقا ما رو می گی تا اخر خیلی صاف، مرتب و منظم سر کلاس نشستیم!!! اخه فامیل استاد هم طباطبایی!!!!
زنگ که خورد بچه ها بیرون بودن، منم مثل انسان های خوش حال اومدم بیرون و پریدم بغل فاطی مارمولک و گفتم فامیلش طباطباییه!!!! تازه دبیر فیزیک هم هست!!!! الان که فکر می کنم می بینم خیلی اکلی خوشم!!!
زنگ بعد زبان فارسی داشتیم! از همون اول از دبیرش خوشم نیومد!!! فامیلش خیلی خنده دار بود! از اون موقع به بعد خانم پارچ لقب گرفت!!! البته فامیلش بیشتر شبیه قوریه تا پارچ!!!
شنبه 4 مهر 1388
سر صف:
معاون محترم مدرسه، در حالی که دستگیره ی در اتاق مشاوره تو دستش بودو خیلی هم عصبانی بود:
شما اولا چی کار می کنید؟؟؟؟؟ اینجا مگه مدرسه پسراست؟؟؟ کی این دستگیره رو شکونده؟
هر کسی این کارو کرده بیاد بگه و خسارتشو بده!!! ![]()
منم اروم گفتم: به جان خودم من کاری نکردم! از اول همون طوری بود!!!
بچه ها:
فاطمه...خجالت بکش! بیا برو خودتو لو بده!
فاطی پنکه...من که می دونم کار تویه!!!
و...
بابا یکی بیاد اینارو ساکت کنه! الان لو میرم!!![]()
و تصمیم گرفتم اخر سال برم و اعتراف کنم!! ![]()
سه شنبه 14 مهر 1388
سه شنبه ها زنگ دوم ادبیات داشتیم. با همون دبیر زبان فارسی! ازم درس پرسید!!! من فقط معنی بخشنده رو نگفتم با یک کلمه استعاره!! 3 نمره ازم کم کرد!!! اخ که چقدر حرص خوردم!!! تازه از 10 نمره بود! یعنی از 20 نمره می شم 14 !!!! عجب سعادتی...![]()
.
روز ها می گذشتن و من با تمام وجود از چهارشنبه ها متنفر بودم و سعی می کردم روز های چهارشنبه مریض شم و مدرسه نیام!! یعنی ازش فرار می کردم....![]()
2 یا 3 ماهی که گذشت دبیر ادبیات و زبان فارسی بازنشست شدن!! یکی دیگه به جای ایشون تشریف اوردن!!!
سه شنبه ؟ / ؟ / ؟
من معلمی هستم و به جای خانم ... اومدم!!!
بابا خسته نباشی...می دونیم معلمی! دکتر که نیستی! معلمی دیگه... ! و دوباره سری زدیم به دانشمندان شیعه و غیر شیعه و فهمیدیم که فامیل ایشون معلمیه!!!!![]()
هر چی بود بهتر از اون دبیر قبلی بود!! از نظر من بزرگترین ایراد این معلم بزرگوار این بود که خیلی تکون می خورد! اصلا اروم و قرار نداشت!!! یکی نبود بیاد بگه اینقدر تکون نخور! یه ادمی مثل من می خواد سر کلاس چیزی بنویسه!!! نمی تونه! استرس می گیره!!! خلاصه دیگه منم حرفه ای شدم و با وجود تکان های بیش از حد این دبیر می تونستم بنویسم!!!!![]()
عید غدیر:
وااااااااااااااااااااای که چه روزی بود!! ما جشن داشتیم!! البته ما نه. بقیه بچه ها واسه ما تبدیل شد به روز عزا...نزدیک بود به خاطر گوش کردن به حرف کسی که قبلا خیلی قبولش داشتم یکی از بهترین دوستامو از دست بدم!!! خدا جون...ممنون که هنوزم اون دوست هست!!!!![]()
سلااااااااام عزیزم....(دوستم رو می گم)![]()
اون روز هم گذشت!!! من هم چنان از چهارشنبه ها بدم میومد!!!![]()
روز ها گذشتن و گذشتن تا رسیدیم به بهمن!!! قرار بود ما رو ببرن اردو!!!! واااااااااااااااااااااااای... یخ زدیم! خیلی هوا سرد بود!! البته خداییش خیلی خوش گذشت ولی هوا خیلی سرد بود! اونجا بود که فهمیدیم چشمای فرید (دوست + و درس خون گروه!) خیلی شوره! تا به چای ها نگاه کرد همشون چپه شدن و ریختن!!! واااای که چقدر خندیدیم....
یک بار دیگه هم همین رفیق گرام، داشتند به یکی از دبیر های مرد مدرسه نگاه می کردن! بنده خدا داشت از سالن دبیرستان میرفت سالن پیش دانشگاهی!! هم اومد از پله ها بیاد پایین، یهو کیفش پرت شد اون طرف!! ما هم پشتمون رو بهش کردیم و زدیم زیر خنده!!! جوری که دیگه دلمون رو گرفته بودیم!!! از اون موقع به بعد هر وقت این دبیر محترم میاد، ما به فرید می گیم نگاه نکن...نگاه نکن!! اینقدر چشمای تو شوره که دیدی این دفعه خودش پرت شد پایین!!! ![]()
...
چون خیلی طولانی می شد، دو قسمتش کردم!!!البته همین الان هم خیلی طولانی شد!! ایشالا بعد از عید نوروز رو تو پست بعدی می خونید!!!
موفق باشید...![]()
سلااااام
امیدوارم هر کجا که هستید حالتون خوبه خوب باشه...!
ببخشید که یکم دیر شد! کتابی رو که لازم داشتم، دستِ دبیر دین و زندگی مون موند!! الان هم کتاب دوستم رو گرفتم!!
بگذریم...
اسم این کتاب "ده رهنمود از سوی خداوند" می باشد!! راستش من هر وقت به نوشته های این کتاب عمل کردم، نیم ساعت نشده جواب گرفتم...! شاید بعضی هاتون این کتاب رو خونده باشید و یا شنیده باشید، اما به نظر من دوبار خوندنش ضرر نداره!!
امیدوارم خوشتون بیاد...
ده رهنمود از سوی خداوند...
تاریخ: امروز
به: شما
از: خدا
موضوع: خودتان
مرجع: زندگی تان
دستور کارهایی برای پیروی ده رهنمود از سوی خداوند:
خیلی زود موثر واقع می شود، لطفا آگاه باشید که لازم است تغییراتی در زندگی تان یجاد کنید، باید این تغییرات صورت گیرد تا من آرامش، شادی و سعادتی را که به شما قول داده ام، تامین کنم!
من به همکاری کامل شما نیاز دارم و برای هر زحمتی معذرت می خواهم، اما بعد از آن همه کاری که من برای تان انجام می دهم، این چیز بزرگی نیست که از شما می خواهم.
متشکرم.....خدا!
۱- نگرانی ها را رها سازید:
زندگی به گونه ای به شما ضربه زده است و تنها کاری که شما انجام می دهید این است که می نشینید و غصه می خورید. مگر فراموش کرده اید که من این جا هستم تا بار مسولیت تان را به جای شما به دوش بکشم؟
همه ی نگرانی های تان را به من بدهید. من مراقب شما هستم.
۲- آن را لیست کنید:
چیزی که باید مورد توجه قرار گیرد را به صورت لیست در آورید. نه...نه در لیست خودتان!در لیست کارهایی که من باید انجام دهم قرار دهید و بگذارید من کسی باشم که با مشکلات رو به رو می شود، تا زمانی که شما آن را به من نسپارید، نمی توانم کمکی بکنم!
اگرچه لیست کارهای من طولانی و دراز است اما هر چه باشد من خدا هستم. من می توانم از هر چیزی که در دستان من است محافظت کنم.در واقع، من از خیلی چیز هایی که دارید مراقبت می کنم، اما هرگز حتی نفهمیده اید، چرا که هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست!
۳- به من اعتماد کنید:
وقتی که مسولیت های زندگی تان را به من بدهید، سعی نکنید که دوباره آن ها را از من پس بگیرید. به من اعتماد کنید و ایمان داشتهباشید که من تمام نیاز ها، مشکلات و مصائب تان را مورد توجه قرار خواهم داد. با بچه ها مشکل دارید؟ آن را در لیست من قرار دهید.
از نظر مالی مشکل دارید؟ آن را هم به من بسپارید. با فراز و نشیب های عاطفی مشکل دارید؟ به خاطر من، آن را هم به من بسپارید. من می خواهم کمکتان کنم، تنها کاری که باید انجام دهید این است که از من بخواهید و در خواست کنید، آن گاه در خواست شما اجابت خواهد شد.
۴- آن را رها سازید:
یک روز صبح از خواب بلند نشوید و بگویید:
"بسیار خوب، من الان احساس قوی بودن می کنم و فکر می کنم می توانم از این پس از عهده ی مشکلاتم بر آیم!"
چرا شما فکر می کنید که الان قوی تر هستید؟
ساده است؛ شما بار مسولیت تان را به من سپرده اید و من از این به بعد آن هارا مورد توجه قرار خواهم داد. بنابراین، سعی نکنید آن ها را پس بگیرید. من همچنین نیروی شما را تجدید می کنم و شما ر در پناه خود آرامش می دهم. مگر نمی دانید که اگر مشکلات تان را به شما بازگردانم، شما درست به همان جایی بر می گردید که اول بودید؟ آن ها را برای من بگذارید. فراموش شان کنید. با تمام وجود به من اعتماد کنید.
۵- با من حرف بزنید:
من از شما می خواهم که خیلی چز ها را به فراموشی بسپارید؛ آن چه که شما را عصبی می کرد از یاد ببرید و همه ی نگرانی ها و ترشرویی ها را فراموش کنید. فقط یک چیز است که می خواهم هرگز از یاد نبرید؛
خواهش می کنم، فراموش نکنید که گاهی با من سخن بگویید! من شمارا دوست دارم، می خواهم صدایتان را بشنوم، می خواهم آن چه را در زندگی تان می گذرد را با من در میان بگذارید.
و می خواهم از خانواده و دوستان تان برایم بگویید. دعا در واقع یک مکالمه ی ساده با من است؛ می خواهم عزیزترین دوست تان باشم؛ هر روز صبح با من صحبت کنید و بدون وقفه دعا کنید.
۶- ایمان داشته باشید:
من چیز های بسیاری را از این بالا می بینم که شما از آنجا ، قادر به دیدن آن جا نیستید. به من ایمان داشته باشید، چرا که می دانم چه کنم؛ کنترل همه چیز در دستان من است، حتی زمانی که از نظر شما این گونه نیست!
باور کنید، شما نمی دانید دیدگاه من چیست؛ من هم چنان نگران شما هستم و تز شما محافظت می کنم و نیاز های تان را برآورده می سازم. شما فقط باید به من ایمان داشته باشید. ایمان، عبارت است از: اطمینان به چیزی که که به آن امید دارید و یقین در مورد آنچه نمی بینید.
۷- شریک نسازید:
وقتی که جوان بودید یاد گرفتید که مشارکت کنید و فراموش نکنید که این قوانین، الان نیز صدق می کند. با کسانی شریک شوید که نسبت به شما اقبال کمتری دارند؛ شادی های تان را با کسانی سهیم شوید که به تشویق نیاز دارند.
با کسانی بخندید که مدت هاست صدای خنده ای را نشنیده اند؛ با کسانی اشک بریزید که نیاز دارند گریه کنند؛ ایمان تان را با کسانی شریک شوید که هیچ ایمانی ندارند؛ کارهای خوبی انجام دهید و دیگران را در آن ها سهیم کنید، این فداکاری مرا خوشنود می سازد.
۸- صبور باشید:
شما از یک کودک تا یک تنسان بالغ رشد می کنید؛ دارای فرزند می شوید؛ شغل تان را تغییر می دهید؛ تجارت یاد می گیرید؛ به مکاهن های زیادی سفر می کنید؛ هزاران نفر را ملاقات می کنید و تجربه های بسیار زیادی به دست می آورید.
چرا شما اینقدر بی قرار هستید؟ بی اینکه می دانید برای من زمان خیلی کمتری ز آن چه فکر می کردید طول می کشد تا کارهایی را که من در فهرست دارم انجام دهم!به من مهلت بدهید و به زمان بندی من اطمینان کنید، چرا که زمان بندی من بی نظیر است.ممکن است فکر کنید من کند هستم، اما به خاطر بسپارید... من هیچ گاه دیر نمی کنم. من م دانم چه چیز هایی را بیش از همه دوست دارید و دقیقا زمان مناسب آن ها را می دانم. به من مهلت دهید، قوی باشید؛ شجاع باشید و منتظر من بمانید.
۹- مهربان باشید:
با دیگران به مهربانی رفتار کنید، زیرا هر کس ب نوعی در حال نزاع است و من او را نیز، به اندازه ی شما، دوست می دارم. آن ها شاید مانند شما لباس نمی پوشند؛ سخن نمی گویند یا به سبک شما زندگی نمی کنند، با این وجود من باز هم به آن ها علاقه دارم.
۱۰- خودتان را دوست بدارید:
چه طور نمی توانید به اندازه ای که من شما دوستتان دارم، خودتان را دوست داشته باشید؟ تنها یه یک دلیل شما را آفریدم، که دوست بدارید و دوست تان بدارند. من خدای عشق هستم؛ مرا دوست داشته باشید؛ همسایگانتان را دوست بدارید، اما خودتان را هم دوست داشته باشید.
قلب من به درد می آید زمانی که می بینم شما خودتان را دوست ندارید. هیچ گاه این را فراموش نکنید که شما خیلی برایم ارزشمند هستید. من شما را خلق کردم که یک مخلوق ویژه باشید؛ من باطن شما را آفریدم؛ تار و پود شما را در رحم مادرتان به هم پیوند زدم و شما به شکل عجیب و شگفت آوری آفریده شدید.
.
من تمام این موارد را قبلا در کتابی به نام "کتاب آسمانی" برای تان آورده ام؛ خواهش می کنم سعی کنید هر روز آن را بخوانید، چرا که به شما کمک می کند، همه ی این چیز هارا به یاد آورید.
دوست تان دارم.....خدا!